بدون تو روزها شب نمیشد ، یادت هست؟

 

+ دلتنگ صداتم وقتی که اسممو صدا میزدی

من زن بالغی شده ام

دیگر آن دخترکی که آبستن عشقت بود من نیستم

خبری از سراغ گرفتن های یواشکی هم نیست

توی رویاهای نمناکم به جای تو مرد دیگریست که اصلا شبیه تو نیست

وقتی درد میکشم به تو فکر نمیکنم

وقتی می خندم جای تو خالی نیست

من یک زن بالغم

با همه دغدغه های یک زن پر هیاهو

که تو هیچ جایی در قلب و ذهنش نداری

با کوله باری از بوسه هایی ناتمام که برای تو کنار گذاشته بودم

و حرف هایی که میخواستم زیرلب برایت زمزمه کنم

و دست هایی که فقط مال تو بود

آه از دست ها ، دست هایم....

دردهای آدمی را پایانی نیست

درمانی نیست

تنهایی هم.

من آن زنی هستم که در دورترین نقطه دلتنگی ایستاده

در انتظار نه معجزه

پایانم آرزوست

 

شاید من اشتباه کردم

اعجاز تو هم پایان داشت

تو هم بهانه ای شدی برای زخم های بیشتری که لایق روح من هستند

اما من نفس میکشم برای تو

تویی که همه زندگیم یک جا در وجود کوچکت خلاصه شده

 

درست وقتی که ته مانده های عشق و زندگی از وجودم رفت

تو در من دمیدی

من جان تازه ای گرفتم و ریشه کردم

تو در من جوانه شدی

سبز شدی

برگ شدی

شکفتی...

ایمان می آورم به تویی که با آمدنت ابراهیم گونه آتش را بر من بهشت کردی

 

 

عشق یعنی چشم هایت را ببندی

و مرور کنی خاطرات شیرینی که هرگز نداشتی

با مرد رویاهایت که هرگز نرسید

و دست های خیالی اش را بگیری

با نگاهی لبریز از دریا نگاهش کنی تا مرز سیراب شدن

آن گاه چشم هایت را باز کنی و روزت را آغاز

رویاها دیگر نیازی به تعبیر شدن ندارند

تو شباهت زیادی به سیل داری !

با خود میبری هرآنچه که هست...

از آرزو ، عشق و امید

ویران میکنی و میروی

و من ماهی قرمزی هستم

که روی آب به پهلو به خواب میروم

با چشمانی نیمه باز

همیشه جاری

مثل همیشه دوستت ندارم و

بغض میکنم و

داد می کشی و 

زخم میخورم و 

خرد میکنی و 

رود می شوم و

به دریا می ریزم

حصاری از درد به دورم کشیده ای

و در این برهوت تنها رهایم کرده ای

شده ام مثل پرنسسی که توی آخرین اتاق برج زندانی است

اتاقی که در ندارد

و سهمش تنها یک پنجره به بلندای آسمان است

نمیداند گناهش چیست

راه پس ندارد

تنها راه پیش رویش آسمان است

و تنها آرزویش پرنده شدن

 

+ یک روز پرنده خواهم شد

و خواهم پرید

به جایی که دستان تو بدانجا نرسد

این دست ها تنها بمانند بهتر است

قلبم را که شکستی

تو هم درون قلبم متلاشی شدی

هزاران تکه از تو پدید آمد

هزاران تکه نفرت انگیز...

که هرکدام به اندازه تو مرگبارند

و با طنابی در دست

به دار می آویزند تمام من را

بقایای من پر از هیچ است

خالی نمی شود

 

+ ای کاش بمیرد هرآنچه از تو در من است

+ لعنت به هرچه شباهت با توست