دست هایم مال تو

گفته بودی دست هایم از خودم تنها ترند / دست هایم مال آن تنهاترین دستان تو

من یک تکه پازلم

با گوشه های تورفته و برآمده

که هیچ کجا جایش نیست

و هرگز با هیچ کسی جفت و جور نشد

 

+ دنیا کوچک است و آدم هایش کوچک تر

+ من پله می شوم ؛ تو بالا می روی ؛ من می افتم

 

| سه شنبه بیستم آبان 1393| | یک زن

مثل همیشه خالی می کنم نفرتم را

می نویسم چقدر از تو بیزارم

چقدر آرزو میکنم که خالی شود زندگی ام از تو

تو یک پوچ آزاردهنده ای

که نفس کشیدن را از من گرفته

تو همان سرد بی تفاوتی که به تماشای به زانو درآمدنم نشستی

و من همان خرده های خیس در دست بادم

که می گذرم و می گذرم...

فرار میکنم از تو از خودم از زنانگی ام و هرچه مردانگیست

کاش از من دست بکشی

کاش رهایم کنی

| چهارشنبه چهاردهم آبان 1393| | یک زن

در روزگاری که آدم ها هدف شده اند و لبخندها وسیله

نه فقط یکشنبه ها

تمام روزها غم انگیز است

 

+ همه چیز به عشق ختم نمی شود 

| چهارشنبه هفتم آبان 1393| | یک زن

مردانه هایت را سرکوب کن

قبل از آنکه زنانگی ات را درسته قورت بدهد

| پنجشنبه یکم آبان 1393| | یک زن

از همان روز اول ...

هیچ گاه با بال های تو پرواز نکردم

رنگ آسمان از یادم رفت

با دست های تو به خاک نشستم

تو اما اوج گرفتی بدون نگاهی به پشت سر

من همینجا ماندم

و شدم آن وصله ای که دیگر هیچ کجا با هیچ کس و هیچ چیزی جور نشد

من به تو افتخار نکردم

من تو شدم و از خودم رانده ...

| پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393| | یک زن

ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﻧﻴﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ

ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺯﺑﺎﻧﻪ ﻣﻴﮑﺸﺪ

ﻣﻴﺴﻮﺯﺍﻧﺪ ﺭﻭﺡ و ﺟﺴﻤﻢ ﺭﺍ

و ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﺮﻳﻢ

و ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﺍﻧﻮﻳﺎﯼ ﺗﻮ و ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﻳﻢ

و ﻣﻴﺨﻮﺍهم ﺯﻭﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﯼ و ﺍﺯ ﻣﻦ ﺟﺪﺍ

و ﺧﻮﺏ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﻳﺸﻢ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﺲ ﻣﺸﺎﺑﻬﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﯼ

ﺑﺎ ﺍﺑﻦ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻳﮕﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﻴﺴﺘﻢ

| دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393| | یک زن

همه چیز از یک خواب شروع شد

و تو به طرز عجیبی مهربان شدی

من اما باور ندارمت...

مدام ذهنم را کنکاش میکنم به دنبال علت و معلول

تو به نقطه ای رسیده ای که در آن زندگی بی من وجود ندارد

و من به نقطه ای رسیده ام در آن تویی وجود نداری

درست مثل ین یانگ

من و تو همیشه خلاف هم حرکت می کنیم

من میمیرم

و تو متولد می شوی...

| پنجشنبه سی ام مرداد 1393| | یک زن

سه سال زندگی با تو

.

.

.

.

.

.

.

.

.

دنبال چی میگردی؟

| یکشنبه پنجم مرداد 1393| | یک زن

کسی چه میداند؟

شاید خدا هم خطا کرد

وقتی ریسمان سرنوشت من و تو را به هم گره زد .

گناهی به گردن تو نیست

جز تمام دروغ ها و نقش بازی کردن ها .

گناه از من بود که باور کردم...

خدا نظاره گر من و تو نبود

کسی چه میداند؟

شاید خدا هم خطا کرد ...

 

+ من و تو از اول هم اشتباه بودیم

| یکشنبه پنجم مرداد 1393| | یک زن

امروز

تنها امیدم را از من گرفتی

تنها دلیلی که به خاطرش لبخند میزدم

تنها روزنه امیدم به فرداها

و من امروز چه کودکانه گریستم

برای دست های کوچکی که جای خالی اش هر لحظه بیشتر حس می شود

و تو که هرلحظه از من دورتر می شوی

و منی که دوست دارم جای تو را که خالی نیست پر کنم با کسی که شبیه تو نیست

بروم به دوردست ها

جا بگذارم تو را همینجا بدون حتی نگاهی به پشت سر

و شاید سال ها بعد در یک خاطره زمستانی

به یادت یک دقیقه در سکوت بگریم

 

+ دو سال زندگی با تو ... بیست سال بالغ ترم کرد . شاید هم پیرتر ...

| دوشنبه شانزدهم تیر 1393| | یک زن