دست هایم مال تو

گفته بودی دست هایم از خودم تنها ترند / دست هایم مال آن تنهاترین دستان تو

مثل همیشه دوستت ندارم و

بغض میکنم و

داد می کشی و 

زخم میخورم و 

خرد میکنی و 

رود می شوم و

به دریا می ریزم

| شنبه چهارم بهمن 1393| | یک زن

حصاری از درد به دورم کشیده ای

و در این برهوت تنها رهایم کرده ای

شده ام مثل پرنسسی که توی آخرین اتاق برج زندانی است

اتاقی که در ندارد

و سهمش تنها یک پنجره به بلندای آسمان است

نمیداند گناهش چیست

راه پس ندارد

تنها راه پیش رویش آسمان است

و تنها آرزویش پرنده شدن

 

+ یک روز پرنده خواهم شد

و خواهم پرید

به جایی که دستان تو بدانجا نرسد

این دست ها تنها بمانند بهتر است

| سه شنبه شانزدهم دی 1393| | یک زن

قلبم را که شکستی

تو هم درون قلبم متلاشی شدی

هزاران تکه از تو پدید آمد

هزاران تکه نفرت انگیز...

که هرکدام به اندازه تو مرگبارند

و با طنابی در دست

به دار می آویزند تمام من را

بقایای من پر از هیچ است

خالی نمی شود

 

+ ای کاش بمیرد هرآنچه از تو در من است

+ لعنت به هرچه شباهت با توست

| شنبه سیزدهم دی 1393| | یک زن

شهری که قلب ندارد

با ادم کوکی های قلابی

شهری که نمی خندد

| دوشنبه یکم دی 1393| | یک زن

من یک تکه پازلم

با گوشه های تورفته و برآمده

که هیچ کجا جایش نیست

و هرگز با هیچ کسی جفت و جور نشد

 

+ دنیا کوچک است و آدم هایش کوچک تر

+ من پله می شوم ؛ تو بالا می روی ؛ من می افتم

 

| سه شنبه بیستم آبان 1393| | یک زن

مثل همیشه خالی می کنم نفرتم را

می نویسم چقدر از تو بیزارم

چقدر آرزو میکنم که خالی شود زندگی ام از تو

تو یک پوچ آزاردهنده ای

که نفس کشیدن را از من گرفته

تو همان سرد بی تفاوتی که به تماشای به زانو درآمدنم نشستی

و من همان خرده های خیس در دست بادم

که می گذرم و می گذرم...

فرار میکنم از تو از خودم از زنانگی ام و هرچه مردانگیست

کاش از من دست بکشی

کاش رهایم کنی

| چهارشنبه چهاردهم آبان 1393| | یک زن

در روزگاری که آدم ها هدف شده اند و لبخندها وسیله

نه فقط یکشنبه ها

تمام روزها غم انگیز است

 

+ همه چیز به عشق ختم نمی شود 

| چهارشنبه هفتم آبان 1393| | یک زن

مردانه هایت را سرکوب کن

قبل از آنکه زنانگی ات را درسته قورت بدهد

| پنجشنبه یکم آبان 1393| | یک زن

از همان روز اول ...

هیچ گاه با بال های تو پرواز نکردم

رنگ آسمان از یادم رفت

با دست های تو به خاک نشستم

تو اما اوج گرفتی بدون نگاهی به پشت سر

من همینجا ماندم

و شدم آن وصله ای که دیگر هیچ کجا با هیچ کس و هیچ چیزی جور نشد

من به تو افتخار نکردم

من تو شدم و از خودم رانده ...

| پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393| | یک زن

ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﻧﻴﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ

ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺯﺑﺎﻧﻪ ﻣﻴﮑﺸﺪ

ﻣﻴﺴﻮﺯﺍﻧﺪ ﺭﻭﺡ و ﺟﺴﻤﻢ ﺭﺍ

و ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﺑﺎ ﺗﻮ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﺮﻳﻢ

و ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﺑﻪ ﭘﺎﺭﺍﻧﻮﻳﺎﯼ ﺗﻮ و ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﻳﻢ

و ﻣﻴﺨﻮﺍهم ﺯﻭﺩ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﯼ و ﺍﺯ ﻣﻦ ﺟﺪﺍ

و ﺧﻮﺏ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﻳﺸﻢ ﻣﻴﺒﻴﻨﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﺲ ﻣﺸﺎﺑﻬﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﯼ

ﺑﺎ ﺍﺑﻦ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻳﮕﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﻴﺴﺘﻢ

| دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393| | یک زن